داستان عید 8- یادداشت 3 عید
قرمزی ماهی
الهه ارجمندی راد
کارهای عیدش را که تمام می کرد می رسید به چیدن سفره. سمنو را از قبل پخته بود. داخل جام بلوری جا کرد. یکی هم برای عزیزخانم. رفت تا آپارتمانش. هنوز حال و هوای عید تا آنجا نرفته بود. دلش گرفت. عکس های حاج اکبر با روبان سیاه تمام دیوارها را پر کرده بود. سال قبل اینموقع را خوب یاد به داشت. پیرمرد خانه را پرکرده بود از گلدانهای شمعدانی و حسن یوسف . سبزه عید را خودش گذاشته بود . قفس مرغ عشق ها را تمیز کرده بود و گذاشته بود جلوی تخت عزیزخانم. یک ماهعی تا سالگرد حاجی مانده بود.اما عید فرصت خوبی برای درآمدن از مشکی . لباس آبی کادوپیچ شده را برداشته بود. شاید عزیز خواب بود. کلید داشت. آرام در را باز کرد و داخل رفت. عزیز روی ویلچرش ، همان جا کنار قفس مرغ عشق های حاجی خوابش برده بود. آرام او را بوسید. قفس را تمیز کرد و همه جای خانه را برق انداخت. سین های سفره را با سلیقه روی میز چید. سبزه و سمنو را هم گذاشت. قرمزی ماهی داخل تنگ بین آن همه روبان سیاه خانه گم شده بود. بوی سبزی پلو که بلند شد عزیز هم بلند شد.
-" دخترم. چه قدر زحمت کشیدی .. خدا پیرت کنه. اگر تو رو نداشتم چکار می کردم.."
پیرزن دلش نازک شده بود. چشمش که به قفس تمیز مرغ عشق های حاجی که افتاد باز گریه اش گرفت. خودش که نمی توانست . نه دستش به کار می رفت. نه پیری و بیماری می گذاشت. کاش از حاجی فرزندی داشت تا این روزها کمک حالش بود.
"-عزیز خانم پنج شنبه ست. پنج شنبه آخرسال. بریم پیش حاجی؟ امروز همسرم که شیفته تا شب در خدمت شمام.."
پیرزن هنوز غرق مرغ عشق ها و گذشته اش بود. چروک دستهایش هم که حالا بین محبت زن همسایه گم بود.با لبخند فقط نگاهش کرد.
****************************************
یادداشت 3 –عید
امسال تحویل سال
الهه ارجمندی راد
سال که تحویل شد کجا بودی؟ این را که می پرسند . حس خوبی داری. می خواهی بگو بهترین جای زمین... یا بهشت ایران. جایی کنار آسمان پراز معنویت مشهد. چه فرقی دارد از ساعت ها قبل آمدی داخل حرم و دستت به پنجره فولاد بود، یا دلت کنار ضریح بود ، شاید هم دیر رسیدی و جایی داخل صحن ها یا اصلا بیرون حرم مانده بودی.مهم نیتت بود که حلول سال را اینجا باشی. تمام ماه قبل را برنامه چیدی ، دل و جسمت را مهیای سفر کردی. چمدان های خالی آوردی و دستانی پراز التماس دعا تا حضور آقا و خواستی دلت اینجا بهاری شود.
نوروز مشهد فرق دارد. اینجا پراست از آدم هایی از جنس من وتو که دستان نیازشان تا آسمان گنبد بالاست و برای احسن الحالشان اینجایند.
وقتی سال تحویل شد کجا بودی؟ برای همیشه یادت می ماند کنار هزاران دل شکسته زائر بودی... جلوی گنبد و بارگاه امامی رئوف. مدح فاطمه (س) شنیدی و توسل را دوره کردی. یا مقلب القلوب را زمزمه کردی و اشک شوق ریختی. صدای نقاره که بلند شد دلت لرزید. بوی عید را شنیدی. عطربهار را اینجا بهتر می توان فهمید. طراوت گلدان های نزدیک ورودی های حرم ، گلهای باغ رضوان و بوته های نقاشی کاشی ها وقتی با نسیم بال های فرشته ها یکی می شود ، تو می مانی و حاجت هایت که حالا با دل شکسته بهتر آن را فریاد می زنی. برادر کناری ات را می بوسی، به زوار دیگر عید مبارک می گویی . و حالا شاید میان آنهمه جمعیت بروی داخل زیارت.
روزهای عید که می روند جلو دلت می خواست کاش همه عیدهایت را اینجا بودی. آسمان آفتابی اینجا بهاری تر است. حال و هوای حرم و زوار دل تو را هم خانه تکانی می دهد. یادت می رود شهرت پر بود از دل مشغولی و شلوغی ساعات. برای چند روزی که اینجایی، مهمان آقا ، مهمان مهمان نوازی و کرامت آقا. و مهمان مهر خدام.سخت است بار سفر جمع کنی و برگردی. دلت به خرید سوغات هم نمی رود. .. نمی خواهی مهمانی زود تمام شود.
حالا باز اگر با دوستت از تحویل سال بگویی، دیگر می دانی چه بگویی... زمزمه می کنی.. :
امسال بهار ، همان روزی که زمان نو شد و عقربه ها چرخید... همان ساعتی که آخرین روز کبیسه 91 چسبید به فروردینی دیگر ، جایی بودم میان اسمان گنبد و زمین بارگاه حرم رضوی. جایی که استجابت تمام حول حالناها را از آنجا از مقلب القلوب خود خواستم .
و اینجا مشهدالرضا بود.فروردین 1392
امام رضا (ع) می فرمایند:
. بعد از انجام واجبات ، كارى بهتر از ايجاد خوشحالى براى مؤمن ، نزدخداوند بزرگ نيست.
(بحار الانوار ، ج 78 ، ص 347)