راستی آدرس حدیث این هفته رو اضافه کنید لطفا

 

:عیون الاخبار ۹۰/۲

پیامبر اکرم می فرمایند:" مسجدها از بازارهای آخرت به شمار می روند ، وسیله پذیرایی آنها آمرزش و هدیه شان بهشت است."

البحار 84/4

 

مسجد

الهه ارجمندی راد

نشسته بود کنج دیوار. اما باید نزدیک  اذان باشد . عقربه های ساعتش مثل همیشه خواب مانده بودند. باید نزدیک اذان باشد. حس کرد...نگاهش را روی دیوارهای مسجد جابجا کرد.فکرهای شب گذشته اش باز توی حواسش دوید. انگار یکی مدام توی گوشش فریاد می زد ...صدا را نمی شناخت.. و صدا باز هم بلند تر میشد. ." تو اشتباه کردی.." صدا گم و گم تر می شد. باز نگاهش را روی قابهای عکس شهدا و ادعیه ای که روی دیوارها جاخوش کرده بود چرخاند. نگاهش ماند روی قاب عکس پدر...زیرش را خواند" حاجی لطف الله ...واقف مسجد.." دلش لرزید. از صدای بلندش . از شکایتهایش به پیرمرد.چشمانش را دوخت به چشمان پدر در قاب. حالا صدای قرآن  از بلندگو پخش می شد. یک نفر در را باز کرد. خلوتش بهم خورد. خادم بود. سلامی داد و ورفت آشپزخانه مسجد. انگار خواست بساط چای بگذارد. حال مرد را نپرسید. کاش می آمد تا مرد برایش حرف می زد. شاید هم از او می پرسید راستی حاجی لطف الله کیست...؟ خادم حتما می دانست. اما نیامد .سرش گرم کارش بود. رفت سراغ کتابهای ادعیه. نمی دانست دنبال چه می گردد. نام آشنای پدرش باز نگاهش را گرفت. عکس پدر روی صفحه اول کتابهای دعا هم بود. رفت سمت آشپزخانه.خادم برگشت و زل زد به چشمان مرد..." شکل حاجیتی  ..با همون نگاه. حاجی می گفت یک پسر داره و یک روز میاد اینجا. ..آدم بزرگی بود . با تمام زندگیش و کمک های خیرین دیگه ، اینجا رو ساخت . اما حیف قبل  کامل شدن ساختمون رفت.." مرد دیگر چیزی نگفت. همه زندگی حاجی تنها خانه ای کلنگی بود و یک باغ متروکه .حاجی همان روزها که آنها را فروخت نیمی آز ان را داد دست تنها فرزندش..گفت" نپرس و بگیر ". و مرد دلش را خوش شد به ارث پدر . اما پول زود تمام شد. " آخ کاش آن حرفها را نگفته بودم.." باز صدا نزدیک شد .".. توبه کن..." . آمده بود توبه کند. در خانه خدا. مسجدی که پدرش موسس آن بود. آنهم پدری که حالا شناخته بودش. باز خیالش رفت سراغ   خواب  و افکار دیشبش. پدر را دیده بود. با لباسی سپید. از این مسجد می گفت. می خواست پسرش هم اینجا باشد و کمک کند. گفت که پسر را بخشیده . .."مرد رفت به ان سال ها ، آن روزهایی که بزرگی پدر را نفهمید و باز هم پول بیشتر می خواست. و صدایش را بلندتر کرده بود.صدای اذان بلند شد. نشست لای جمعیتی که حالا رو به قبله ردیف شده بودند.

بیمار اتاق 431

الهه ارجمندی راد

مهتابی های راهرو را دنبال میکرد تا افکارش را مرتب کند. آنقدر طول راهرو را بالا و پایین کرد تا ساعت رسید به سه نیمه شب.. بلاخره روی صندلی نشست و باز به گذشته رفت.به مریم ؛ تنها خواهرش که حالا کنارش نبود. کاش سال آخر به خاطر آن بچه بازی   از او دور نمیشد.  دقیقا یکسال و سه ماه بود که ندیدش و بعد خبر تصادفش را شنید. خود را رساند. اما آنقدر دیر بود که خط زندگی مریم راست شده بود و او از آی سی یو زنده بیرون نیامد. امروز باز پنج سال قبل برایش تکرار شد. دلش سوخت برای خودش، برای مریم. برای همین خانم اتاق 431..

.پرستار شیفت صدایش می کند.-" خانم معینی برم استراحت ، تا پنج . داروها رو دادم.شما هستی؟"

بخش خلوت است . کاری ندارند. دلش برای چشمان خسته همکارش می سوزد  وسر تکان می دهد.حالا بهتر برمی گردد به یاد مریم. باز راه می افتد میان راهروی طویل بیمارستان. امشب بدجوری فکر گذشته آمده توی سرش. به تک تک اتاق ها سری می زند.سرم بیمار اتاق 431 را چک می کند. هنوز دوساعتی تا اتمامش مانده. فردا نوبت عمل قلب دارد. تمام  چکاپ ها انجام شده. همراهش خوابیده. انگار دخترش است. امروز که به آن زن می گفت " خاله" . همانجا که زن بیچاره به عیادت خواهر بیمارش آمده بود و با برخورد تندش روبرو شد.نمی دانست بین این دو خواهر چه گذشته بود. اما دلش سوخت برای رابطه خواهری که فدای لجبازی  شد. "حیف.." شاید آنقدر بلند گفت  که بیماربیدار شد ،شاید هم از ابتدا خواب نبود

-        " چرا خانم پرستار..؟"

-        "بخاطر امروز ناراحت شدم.کاش می بخشیدی"

توقع داشت زن هنوز عصبانی باشد. اما او سکوت کرد.

-" شما نمی دونی با من چه کرده.."

-" اما دوست دارم تنها  خواهرم زنده بود تا تمام اشتباهاتش رو می بخشیدم..."

زن رویش را برگرداند. با خود فکر کرد این پرستار چه می گوید.شاید هم داشت غلط های خواهرش را  توی ذهن ردیف می کرد.شاید هم یاد روزهایی افتاد که مادرش رفت و او خودش برای خواهرش مادری کرد. کاش خواهرش ، قدر مادری اش را می دانست و حرمت نمی شکست. اما چه فرقی داشت ؟ مگر همیشه بچه  که بود بچگی نمی کرد و زود می گفت " آبجی ببخشید" حالا هم همان است.بزرگ شده و باز حرمت نمی داند. اما زمانی نمی گذرد که پشیمان می شود. .

" آخ.." یاد قلب خرابش افتاد. اگر فردا دوام نیاورد چه؟ کاش قلب ضعیفش امروز مدارا می کرد و باز هم می بخشید.

-" خانم. می خواید همین الان شماره بدید تماس بگیرم با خواهرتون حرف بزنید ..؟ دلش خواست صدای خواهرش را باز بشنود و باز مادری کند..با سر تایید کرد.

 

 

رسول اکرم می فرمایند:

"هرکه برای برقراری صلح میان دو ت گام بردارد، فرشتگان خداوند بر او درود فرستند تا برگردد و ثواب و پاداش شب قدر به وی عطا شود"

 

داستانک شب قدر

تقدیر در شبی با قدر

الهه ارجمندی راد

 

نگاهم را از چشمانش می دزدم. بعد آرام بی آنکه بفهمد می روم سراغ خیالش. می دانم به چه فکر می کند. بعد تمام این سالها خوب ذهنش را می خوانم.

" مادر که باشی حرف دل فرزندت را با نگاه می خوانی" این را مادر همیشه می گفت. وقتی این را می گفت با لبخند، مهربانی اش را تاعمق وجودم رها می کرد. خدابیامرزش!زن نازنینی بود.حالا خوب، درد مادری اش را می فهمم. حالا  که هستی با دردش،درد می کشد.خوب با دردش، هم درد می شوم. انگار عمق نگاهم را فهمید.

-" مامان  خوبم کجایی؟ الان افطار میشه ها..."

 حواسم هست  به ساعت که زود می رود جلو و باید زودتر خود را تا حرم رساند.سفره را می چینم. هستی درد دارد، مثل تمام این چند شب. دخترکم چه دوست داشت امروز را روزه باشد. امشبی که قدر است. سر سفره ساده افطار مادرش بنشیند و او را از تنهایی در اورد. می خواهد بنشیند میان معنویت سفره.کمکش می کنم از ویلچرش بیاید پایین. کنارم جای می گیرد و با هم ربنای شجریان را زمزمه می کنیم.خرما را جلویش می گیرم.

-" قبول باشه دخترم..."

 چشمانش می خندد. می دانم امروز راضی است. عاشق ماه رمضان و روزه گرفتن است. اما حیف که بیماری  تمام توانش را گرفته...

حالا سفره جمع شده. ویلچر و هستی، دم در منتظرند. خود را می رسانم به انتظارشان و در تاکسی را باز می کنم. می دانم حرم که برسیم ،بالاخره این بغض چند روزه می شکند و آرام می شوم. سر هستی روی شانه هایم جا خوش کرده. چه قدر این تکیه را دوست دارم.هستی حرف می زند. از آرزوهایش ، از تمام روزهای زیبایی که می خواهد داشته باشد. میان آنهمه آرزو ،  حاجت خانه خدا را هم برای من می خواهد. می داند چه بی اندازه مشتاق حجم .

-" حالا می خواهی همه ی اینها را از خدا بخواهی؟ همین امشب؟ زیادی سرش را شلوغ نکن..!"

-"مگر خدا خودش نگفته تقدیرهمه سال  ما را امشب می نویسد؟

در آغوشم فشارش می دهم. نمی دانم  تا کی با درد بیماری ام اس خواهد ساخت. اما میدانم توکل و امید دارد. حالا ماشین می پیچد توی خیابان امام رضا. گنبد را سلام می دهیم و می رویم توی حال و هوای  جوشن و مجیر...می خواهیم تا خود سحر همین جا بمانیم.

 

 

امام موسی کاظم (ع) می فرمایند:

هرکس در شب قدر غسل کند و آن شب را تا سپیده صبح به دعا و عبادت زنده بدارد، از گناهانش بیرون می آید.

البحار 83/128