پهلوون
الهه ارجمندی راد
دم درب زورخانه که رسید، صدای
صلوات ها بلند بود . داخل که رسید نگاهش
را میان سالن چرخاند و روی حاضران جابجا کرد. پس هنوز نیامده بود. خیالش راحت شد .
یکراست رفت سراغ حاجی . با ادب ، اجازه گرفت و توی گوش حاجی گفت کار واجب
دارد.پیرمرد زود متوجه شد و دنبالش راه افتاد. تازه رسیده بود میان درگاه زورخانه
که پهلوون هم رسید.نامش علیرضا بود. علیرضا پهلوان زاده. حاجی دوست داشت فقط پهلوون
صدایش کند.می گفت جوان لیاقتش را دارد. مردم محل قدیمی آنها هم به احترام حاجی همین
می کردند.و احترامش می گذاشتند.مثل همیشه با تواضع سلام کرد . صورتش پر از نگرانی
بود. خستگی پلکهایش روی نگاه او هم نشست. حاجی انگار فهمید اما خواست چیزی نپرسد.
پهلوون که میان مردم محل جای گرفت. مرشد باز زنگ را زد.باستانی کارها آماده بودند
داخل گود رفتند و...
-"پسرم چیزی می خواستی بپرسی؟"حواسش جمع حاجی شد. مانده بود
بگوید یا نه.توی صورت مهربان پیرمرد زل زد و محکم شد.
-خواستم درباره پهلوون حرف بزنم..."
حرفش ماند . شاید پهلوون نمی خواست حرفش جایی زده شود. ماند میان
تردید . حاجی اما یادش آمد از دشمنی های پسرک با پهلوون. نکند باز صحبت بدگویی و
کینه است. اما مگر توی همین گود ، دست برادری ندادند و دلخوری ها تمام نشد. بعد آن
که دیگر کنار هم توی زورخانه می نشستند و یا علی می گفتند.تازه کلاس های تقویتی
زبان را هم ، با هم توی مسجد محل راه انداختند...نه حتما خبر دیگریست.دلش را روشن
کرد.
-ان شالله خیر باشه پسرم. چی شده؟
پسرباز میان شک بود. حاجی که غریبه نبود. مگر می شود چیزی به او گفت و
او در حد توانش کاری نکند. بی آنکه راز را فاش کند و به رو آورد. "آبروی مومن ارزش دارد. باید
مراقبش بود "این را همیشه خود حاجی می گفت. حالا اگر خود پهلوون حرفی نزده
شاید نخواسته حاجی به دردسر بیفتد.
-حاجی مریضی پدر پهلوون رو که می دونید؟
خیال حاجی هم راحت شد. فهمید حرف، بدگویی و کینه قدیمی نیست.اما فکر می کرد بیماری پدرپهلوون که
جدی نبود.
-همین قدر که برای عمل پدرش ، پول لازمه.اما گویا روش نمیشه از کسی
کمک بخواد. منم اتفاقی فهمیدم."
از حاجی جدا شد و رفت. هنوز داشت به امروز صبح توی بیمارستان فکر می
کرد که پهلوون داشت پنهانی با مردی سر فروش کلیه اش حرف می زد.حاجی هم رفته بود
توی فکر. فکر یک گلریزون برای حل مشکل جوانی از محل قدیمی شان...
پیامبراکرم(ص) می فرمایند:
پهلوان واقعی آن مردی است که آنگاه که شیطان با مشت به قلب او بکوبد و
او را عصبانی کند، تا آنجا که سخت خشمگین شود و خونش به جوش آید. او به یاد خدا
بیفتد و با بردباری خود، خشمش را به خاک افکند.
البحار77/152