دفاتر راهنماي زایر

افزايش روزافزون خيل مشتاقان بارگاه منور رضوي از يك سو و گسترش فضاها و اماكن متبركه حرم مطهر از سوي ديگر و همچنين تنوع برنامه‌هاي مختلف فرهنگي كه معاونت تبليغات براي زایران تدارك ديده است، ضرورت راهنمايي زایران را نمايان مي‌كند. از اين رو، اداره‌ي پاسخگويي به دو شكل ثابت و سيار، از طريق دفاتر راهنماي زایر و كيوسك‌هاي اطلاع‌رساني و نيز از طريق خواهران و برادران راهنماي زایر، به اين امر مهم مي‌پردازد

 ++++++++++++++++++++++++++++++++++

می خواهی چه بدانی ؟از برنامه های متنوع  فرهنگی حرم یا سخنرانی های مناسبتی، شاید هم جای نام خاصی از اینجا را از قبل شنیده ای، آرامگاه بزرگی یا رواقی از این حریم امن. اگر راه را ندانی و یا بخواهی تا روضه منوره راه کوتاه کنی.

اینجا خادمانی هستند برای پاسخ دادن  به تو.تویی که به پای دل آمدی و به چشم سر، زیبایی های حرم را می بینی.دفاتر راهنمای زائرو کیوسک های اطلاع رسانی  ثابت و سیاررا دنبال کن و از برنامه های معاونت تبلیغات و اماکن متبرکه بیشتر بدان.اداره پاسخگویی خود را مهیا کرده تا این بار خدمت را مستقیم پیشکش  زائر آقا کندو امیداست لحظات زیبای زیارت را برایت سراسر آرامش ومعنویت کند.

طرح معين الضعفا

خادمان بخش تحويل صندلي چرخدار با همكاري بخش امداد زائران، در طرح زيارتي معين الضعفا كه براي افراد سالخورده و معلول در نظر گرفته شده است، يك روز در هفته با هماهنگي قبلي، تعدادي از افراد معلول و سالخورده را كه امكان تشرف به حرم مطهر را ندارند، از نقاط مختلف شهر مشهد و حتي روستاها و شهرستان‌هاي اطراف با وسيله‌ي نقليه‌ي آستان قدس رضوي، بدون هيچ هزينه‌اي، با احترام كامل به زيارت مي‌آورند و پس از آن به منزل‌شان بازمي‌گردانند.

بيماران آسايشگاه‌هاي مختلف سطح شهر مشهد هم با برنامه‌ريزي و كمك به اين بخش، سالي يك يا دو نوبت به زيارت آقا علي بن موسي الرضا عليه السلام نائل مي‌شوند.

 

دلت تنگ زیارت است.آنجا که دلت می خواهد و پای رفتن نیست و جسم یاری نمی کند. کبوتران بارگاه امن حرم رضوی بر بام خانه ات می نشیند. نمی دانی چه شد که امام تو را اینگونه طلبید.خودش به دنبالت فرستاد. پا بررکاب بگذار و با خادمان  امامت همراه شو.طرح معین الضعفا  نام برنامه  زیارت دسته جمعی  زائران  سالمند و ناتوان  جسمی ست که به یاری خادمان بخش ویلچر وبخش امداد زائر راهی زیارت می شوند.فرقی نمی کند مال کدام شهر یا روستای اطراف. ساکت را ببند . شاید اینبارزیارت، قسمت آسایشگاه یا خانه تو شود. اگر امامت بطلبد مشهدی می شوی  و تو هم می آیی اینجا . در حرم هشتمین .‏

داستانک  جدیدتر-کار نشده

پهلوون

الهه ارجمندی راد

 دم درب زورخانه که رسید، صدای صلوات ها  بلند بود . داخل که رسید نگاهش را میان سالن چرخاند و روی حاضران جابجا کرد. پس هنوز نیامده بود. خیالش راحت شد . یکراست رفت سراغ حاجی . با ادب ، اجازه گرفت و توی گوش حاجی گفت کار واجب دارد.پیرمرد زود متوجه شد و دنبالش راه افتاد. تازه رسیده بود میان درگاه زورخانه که پهلوون هم رسید.نامش علیرضا بود. علیرضا پهلوان زاده. حاجی دوست داشت فقط پهلوون صدایش کند.می گفت جوان لیاقتش را دارد. مردم محل قدیمی آنها هم به احترام حاجی همین می کردند.و احترامش می گذاشتند.مثل همیشه با تواضع سلام کرد . صورتش پر از نگرانی بود. خستگی پلکهایش روی نگاه او هم نشست. حاجی انگار فهمید اما خواست چیزی نپرسد. پهلوون که میان مردم محل جای گرفت. مرشد باز زنگ را زد.باستانی کارها آماده بودند داخل گود رفتند و...

-"پسرم چیزی می خواستی بپرسی؟"حواسش جمع حاجی شد. مانده بود بگوید یا نه.توی صورت مهربان پیرمرد زل زد و محکم شد.

-خواستم درباره پهلوون حرف بزنم..."

حرفش ماند . شاید پهلوون نمی خواست حرفش جایی زده شود. ماند میان تردید . حاجی اما یادش آمد از دشمنی های پسرک با پهلوون. نکند باز صحبت بدگویی و کینه است. اما مگر توی همین گود ، دست برادری ندادند و دلخوری ها تمام نشد. بعد آن که دیگر کنار هم توی زورخانه می نشستند و یا علی می گفتند.تازه کلاس های تقویتی زبان را هم ، با هم توی مسجد محل راه انداختند...نه حتما خبر دیگریست.دلش را روشن کرد.

-ان شالله خیر باشه پسرم. چی شده؟

پسرباز میان شک بود. حاجی که غریبه نبود. مگر می شود چیزی به او گفت و او در حد توانش کاری نکند. بی آنکه راز را فاش کند و  به رو آورد. "آبروی مومن ارزش دارد. باید مراقبش بود "این را همیشه خود حاجی می گفت. حالا اگر خود پهلوون حرفی نزده شاید نخواسته حاجی به دردسر بیفتد.

-حاجی مریضی پدر پهلوون رو که می دونید؟

خیال حاجی هم راحت شد. فهمید حرف، بدگویی و کینه  قدیمی نیست.اما فکر می کرد بیماری پدرپهلوون که جدی نبود.  

-همین قدر که برای عمل پدرش ، پول لازمه.اما گویا روش نمیشه از کسی کمک بخواد. منم اتفاقی فهمیدم."

از حاجی جدا شد و رفت. هنوز داشت به امروز صبح توی بیمارستان فکر می کرد که پهلوون داشت پنهانی با مردی سر فروش کلیه اش حرف می زد.حاجی هم رفته بود توی فکر. فکر یک گلریزون برای حل مشکل جوانی از محل قدیمی شان...

 

پیامبراکرم(ص) می فرمایند:

پهلوان واقعی آن مردی است که آنگاه که شیطان با مشت به قلب او بکوبد و او را عصبانی کند، تا آنجا که سخت خشمگین شود و خونش به جوش آید. او به یاد خدا بیفتد و با بردباری خود، خشمش را به خاک افکند.

البحار77/152

کتاب داستانک ها

همراهی تا کتابخانه

الهه ارجمندی راد

 

آدم جالبیست .تمام ایران را رکاب زده. چند کشوراروپایی و آسیایی را هم  سفر کرده. همیشه حرف هایی برای گفتن دارد و خاطراتی برای تعریف کردن.دنیایش سفرست و دوچرخه وعکس هایی دیدنی... مشهد که رسید گفت "باید بریم حرم"دوچرخه اش را گذاشت کنار حیاط . و خواست پیاده برویم. دنبالش راه افتادم. بار سوم بود مشهد مهمانم بود.گفت "این بار را می خواهم  بعد زیارت ، سری بزنم کتابخانه." گویا از زیبایی کتابخانه شنیده بود. از صحن انقلاب برگشتیم بست طوسی، از چند پله که بالا رفتیم به صحنه کوچکی  رسیدیم.صحن قران ، بعد هم ساختمان اصلی کتابخانه مرکزی.دیوارهای  چوبی نمازخانه را که روبرویش دید بی اختیار تا آنجا رفت.خیلی خوب معرق  و چوب آمیخته شده بود.معرفی نامه ای داشت. رفتیم اداره مخطوطات. ورق زدن تصویرچند نسخه قدیمی و نفیس و عکسهایی که در گوشی اش جا می گذاشت .دوستم از نسخ قدیمی قرانی  که تا بحال دیده می گوید و چند کتاب دیگر را هم نگاهی می اندازد. باز تا پایین همراهی اش می کنم تا تالارها را سرک بکشیم و نشانی از کتابخانه های تخصصی بگیریم . می گوید" اینجا یک چیز را خوب احساس می کنی..آرامشی که اینجا را متمایزکرده،کنار این همه منابع غنی و نظم..." نمی دانم تا بحال اینطور نگاه نکرده بودم.نزدیک اذان  است که دل از کتابها می کند و میان راه عکسهای  قدیمی حرم را  هم در نمایشگاه کنار تالار قدس دنبال می کنیم.حالا دستش پر است.از یادداشت و عکس های گوشی اش. خسته  اما مشتاق زیارت راهمان کج می شود سمت صحن آزادی...

 

 

 

میان نورهای رواق

الهه ارجمندی راد

قرآن را باز می کنم. سوره یس می آید. هنوز به نیمه های آن نرسیدم که صدای اذان از گلدسته هایی دور می پیچد توی دارالحجة.حالا صفهای نماز ردیف شده اند و نیمه پراند.حاج خانم تسبیح را یک دور دیگر می چرخاند تا اذان تمام شود. سوره هم دیگر تمام شد. نسیم هنوز سرگرم تماشای اطراف است. چشم می چرخاند دورتادور رواق و خیره می شود به لوسترها و انعکاس نورش در آینه های رنگی..." مامان لوسترها چندتا لامپ داره؟"بعد بی آنکه منتظر بماند شروع می کند به شمردن لامپ ها و کودکانه می خندد.چه خورشیدی ست لبخند گرمش. در آغوش می گیرمش و با هم زل می زنیم به گرمای نور رواق.انگار نورها از روی چلچراغ ها  سر می خورند و تا روی خطوط کتیبه ها  و گره های آینه ها می آیند پایین.میان آنهمه روشنایی دلم تا ضریح می رود و منبع نور را زیارت می کند.می رود تا سبزی  معنویت کنگره هایش و رنگهای نیاز زائر. .. میان خیال های ذهنم نسیم می دود و می پرسد" مامان بعدا بریم بقیه  جاهای حرم ، من همه ی چراغها را  هم بشمرم؟ " با لبخند چادرسفیدش را روی سرش مرتب می کنم. تا او هم کنار حاج خانم ف نمازش را ببندد.اذان تمام شده است...

 

 

خاطره باغچه حرم

الهه ارجمندی راد

باغچه را که آب می داد ، بوی خاک خیسش می ریخت توی فضا و عطر گلهای محمدی و یاس تمام  حیاط را پرمی کرد. گل های سرخ و بنفشه و لاله عباسی به تنهایی کافیست تا آسمان حیاط بهشتی شود ...این را پدر می گفت وقتی با عشق گل ها را می کاشت. دلش را با عطر آن صفا می داد و صلوات می فرستاد. گلها را از مشهد گرفته بود. می گفت سوغات  باغ های امام رضاست. انگار از ان روز ، حیاط سبزی دیگری داشت. خیالم رفت تا زیارت سال قبل. دم دم های عید بود. اتاقی گرفتیم و رفتیم تا حرم. انگار روزها قبل ،بهار آنجا شروع شده بود. مسیر گلدانهای سفید و گلهای رنگی اش را دنبال می کردیم و تا اذن دخول می ماندیم. گلها ادامه داشت تا می رسیدیم به بهشت.خوب یاد مانده ، تحویل سال، کنار گلهای  باغچه بست  شیخ بهایی بودیم. صحن ها آنقدر پربود که  ساعت ها قبل از تحویل ، انجا بودیم.عطر گلهای رز عجیب، درفضای حرم پیچیده بود.انگار باغبان آنجا هم با عشق به  باغچه امام می رسید. و لای سبزی برگهایش ، ارادت به زائر آقا را جا گذاشته بود.

یا مقلب القلوب که در فضای حرم پیچید آوای نقاره خانه ،ذکر صلوات و عطر سرخی گل ها نیز تا گنبد بالا رفت.

 

راستی آدرس حدیث این هفته رو اضافه کنید لطفا

 

:عیون الاخبار ۹۰/۲

پیامبر اکرم می فرمایند:" مسجدها از بازارهای آخرت به شمار می روند ، وسیله پذیرایی آنها آمرزش و هدیه شان بهشت است."

البحار 84/4

 

مسجد

الهه ارجمندی راد

نشسته بود کنج دیوار. اما باید نزدیک  اذان باشد . عقربه های ساعتش مثل همیشه خواب مانده بودند. باید نزدیک اذان باشد. حس کرد...نگاهش را روی دیوارهای مسجد جابجا کرد.فکرهای شب گذشته اش باز توی حواسش دوید. انگار یکی مدام توی گوشش فریاد می زد ...صدا را نمی شناخت.. و صدا باز هم بلند تر میشد. ." تو اشتباه کردی.." صدا گم و گم تر می شد. باز نگاهش را روی قابهای عکس شهدا و ادعیه ای که روی دیوارها جاخوش کرده بود چرخاند. نگاهش ماند روی قاب عکس پدر...زیرش را خواند" حاجی لطف الله ...واقف مسجد.." دلش لرزید. از صدای بلندش . از شکایتهایش به پیرمرد.چشمانش را دوخت به چشمان پدر در قاب. حالا صدای قرآن  از بلندگو پخش می شد. یک نفر در را باز کرد. خلوتش بهم خورد. خادم بود. سلامی داد و ورفت آشپزخانه مسجد. انگار خواست بساط چای بگذارد. حال مرد را نپرسید. کاش می آمد تا مرد برایش حرف می زد. شاید هم از او می پرسید راستی حاجی لطف الله کیست...؟ خادم حتما می دانست. اما نیامد .سرش گرم کارش بود. رفت سراغ کتابهای ادعیه. نمی دانست دنبال چه می گردد. نام آشنای پدرش باز نگاهش را گرفت. عکس پدر روی صفحه اول کتابهای دعا هم بود. رفت سمت آشپزخانه.خادم برگشت و زل زد به چشمان مرد..." شکل حاجیتی  ..با همون نگاه. حاجی می گفت یک پسر داره و یک روز میاد اینجا. ..آدم بزرگی بود . با تمام زندگیش و کمک های خیرین دیگه ، اینجا رو ساخت . اما حیف قبل  کامل شدن ساختمون رفت.." مرد دیگر چیزی نگفت. همه زندگی حاجی تنها خانه ای کلنگی بود و یک باغ متروکه .حاجی همان روزها که آنها را فروخت نیمی آز ان را داد دست تنها فرزندش..گفت" نپرس و بگیر ". و مرد دلش را خوش شد به ارث پدر . اما پول زود تمام شد. " آخ کاش آن حرفها را نگفته بودم.." باز صدا نزدیک شد .".. توبه کن..." . آمده بود توبه کند. در خانه خدا. مسجدی که پدرش موسس آن بود. آنهم پدری که حالا شناخته بودش. باز خیالش رفت سراغ   خواب  و افکار دیشبش. پدر را دیده بود. با لباسی سپید. از این مسجد می گفت. می خواست پسرش هم اینجا باشد و کمک کند. گفت که پسر را بخشیده . .."مرد رفت به ان سال ها ، آن روزهایی که بزرگی پدر را نفهمید و باز هم پول بیشتر می خواست. و صدایش را بلندتر کرده بود.صدای اذان بلند شد. نشست لای جمعیتی که حالا رو به قبله ردیف شده بودند.

بیمار اتاق 431

الهه ارجمندی راد

مهتابی های راهرو را دنبال میکرد تا افکارش را مرتب کند. آنقدر طول راهرو را بالا و پایین کرد تا ساعت رسید به سه نیمه شب.. بلاخره روی صندلی نشست و باز به گذشته رفت.به مریم ؛ تنها خواهرش که حالا کنارش نبود. کاش سال آخر به خاطر آن بچه بازی   از او دور نمیشد.  دقیقا یکسال و سه ماه بود که ندیدش و بعد خبر تصادفش را شنید. خود را رساند. اما آنقدر دیر بود که خط زندگی مریم راست شده بود و او از آی سی یو زنده بیرون نیامد. امروز باز پنج سال قبل برایش تکرار شد. دلش سوخت برای خودش، برای مریم. برای همین خانم اتاق 431..

.پرستار شیفت صدایش می کند.-" خانم معینی برم استراحت ، تا پنج . داروها رو دادم.شما هستی؟"

بخش خلوت است . کاری ندارند. دلش برای چشمان خسته همکارش می سوزد  وسر تکان می دهد.حالا بهتر برمی گردد به یاد مریم. باز راه می افتد میان راهروی طویل بیمارستان. امشب بدجوری فکر گذشته آمده توی سرش. به تک تک اتاق ها سری می زند.سرم بیمار اتاق 431 را چک می کند. هنوز دوساعتی تا اتمامش مانده. فردا نوبت عمل قلب دارد. تمام  چکاپ ها انجام شده. همراهش خوابیده. انگار دخترش است. امروز که به آن زن می گفت " خاله" . همانجا که زن بیچاره به عیادت خواهر بیمارش آمده بود و با برخورد تندش روبرو شد.نمی دانست بین این دو خواهر چه گذشته بود. اما دلش سوخت برای رابطه خواهری که فدای لجبازی  شد. "حیف.." شاید آنقدر بلند گفت  که بیماربیدار شد ،شاید هم از ابتدا خواب نبود

-        " چرا خانم پرستار..؟"

-        "بخاطر امروز ناراحت شدم.کاش می بخشیدی"

توقع داشت زن هنوز عصبانی باشد. اما او سکوت کرد.

-" شما نمی دونی با من چه کرده.."

-" اما دوست دارم تنها  خواهرم زنده بود تا تمام اشتباهاتش رو می بخشیدم..."

زن رویش را برگرداند. با خود فکر کرد این پرستار چه می گوید.شاید هم داشت غلط های خواهرش را  توی ذهن ردیف می کرد.شاید هم یاد روزهایی افتاد که مادرش رفت و او خودش برای خواهرش مادری کرد. کاش خواهرش ، قدر مادری اش را می دانست و حرمت نمی شکست. اما چه فرقی داشت ؟ مگر همیشه بچه  که بود بچگی نمی کرد و زود می گفت " آبجی ببخشید" حالا هم همان است.بزرگ شده و باز حرمت نمی داند. اما زمانی نمی گذرد که پشیمان می شود. .

" آخ.." یاد قلب خرابش افتاد. اگر فردا دوام نیاورد چه؟ کاش قلب ضعیفش امروز مدارا می کرد و باز هم می بخشید.

-" خانم. می خواید همین الان شماره بدید تماس بگیرم با خواهرتون حرف بزنید ..؟ دلش خواست صدای خواهرش را باز بشنود و باز مادری کند..با سر تایید کرد.

 

 

رسول اکرم می فرمایند:

"هرکه برای برقراری صلح میان دو ت گام بردارد، فرشتگان خداوند بر او درود فرستند تا برگردد و ثواب و پاداش شب قدر به وی عطا شود"

 

داستانک شب قدر

تقدیر در شبی با قدر

الهه ارجمندی راد

 

نگاهم را از چشمانش می دزدم. بعد آرام بی آنکه بفهمد می روم سراغ خیالش. می دانم به چه فکر می کند. بعد تمام این سالها خوب ذهنش را می خوانم.

" مادر که باشی حرف دل فرزندت را با نگاه می خوانی" این را مادر همیشه می گفت. وقتی این را می گفت با لبخند، مهربانی اش را تاعمق وجودم رها می کرد. خدابیامرزش!زن نازنینی بود.حالا خوب، درد مادری اش را می فهمم. حالا  که هستی با دردش،درد می کشد.خوب با دردش، هم درد می شوم. انگار عمق نگاهم را فهمید.

-" مامان  خوبم کجایی؟ الان افطار میشه ها..."

 حواسم هست  به ساعت که زود می رود جلو و باید زودتر خود را تا حرم رساند.سفره را می چینم. هستی درد دارد، مثل تمام این چند شب. دخترکم چه دوست داشت امروز را روزه باشد. امشبی که قدر است. سر سفره ساده افطار مادرش بنشیند و او را از تنهایی در اورد. می خواهد بنشیند میان معنویت سفره.کمکش می کنم از ویلچرش بیاید پایین. کنارم جای می گیرد و با هم ربنای شجریان را زمزمه می کنیم.خرما را جلویش می گیرم.

-" قبول باشه دخترم..."

 چشمانش می خندد. می دانم امروز راضی است. عاشق ماه رمضان و روزه گرفتن است. اما حیف که بیماری  تمام توانش را گرفته...

حالا سفره جمع شده. ویلچر و هستی، دم در منتظرند. خود را می رسانم به انتظارشان و در تاکسی را باز می کنم. می دانم حرم که برسیم ،بالاخره این بغض چند روزه می شکند و آرام می شوم. سر هستی روی شانه هایم جا خوش کرده. چه قدر این تکیه را دوست دارم.هستی حرف می زند. از آرزوهایش ، از تمام روزهای زیبایی که می خواهد داشته باشد. میان آنهمه آرزو ،  حاجت خانه خدا را هم برای من می خواهد. می داند چه بی اندازه مشتاق حجم .

-" حالا می خواهی همه ی اینها را از خدا بخواهی؟ همین امشب؟ زیادی سرش را شلوغ نکن..!"

-"مگر خدا خودش نگفته تقدیرهمه سال  ما را امشب می نویسد؟

در آغوشم فشارش می دهم. نمی دانم  تا کی با درد بیماری ام اس خواهد ساخت. اما میدانم توکل و امید دارد. حالا ماشین می پیچد توی خیابان امام رضا. گنبد را سلام می دهیم و می رویم توی حال و هوای  جوشن و مجیر...می خواهیم تا خود سحر همین جا بمانیم.

 

 

امام موسی کاظم (ع) می فرمایند:

هرکس در شب قدر غسل کند و آن شب را تا سپیده صبح به دعا و عبادت زنده بدارد، از گناهانش بیرون می آید.

البحار 83/128

جشن مهمانی فرشته ها

.....
ادامه نوشته

مطلب پرونده  موسسه استانه  و آرامگاه

.......
ادامه نوشته