کتاب داستانک ها
همراهی تا کتابخانه
الهه ارجمندی راد
آدم جالبیست .تمام ایران را رکاب زده. چند کشوراروپایی و آسیایی را هم سفر کرده. همیشه حرف هایی برای گفتن دارد و خاطراتی برای تعریف کردن.دنیایش سفرست و دوچرخه وعکس هایی دیدنی... مشهد که رسید گفت "باید بریم حرم"دوچرخه اش را گذاشت کنار حیاط . و خواست پیاده برویم. دنبالش راه افتادم. بار سوم بود مشهد مهمانم بود.گفت "این بار را می خواهم بعد زیارت ، سری بزنم کتابخانه." گویا از زیبایی کتابخانه شنیده بود. از صحن انقلاب برگشتیم بست طوسی، از چند پله که بالا رفتیم به صحنه کوچکی رسیدیم.صحن قران ، بعد هم ساختمان اصلی کتابخانه مرکزی.دیوارهای چوبی نمازخانه را که روبرویش دید بی اختیار تا آنجا رفت.خیلی خوب معرق و چوب آمیخته شده بود.معرفی نامه ای داشت. رفتیم اداره مخطوطات. ورق زدن تصویرچند نسخه قدیمی و نفیس و عکسهایی که در گوشی اش جا می گذاشت .دوستم از نسخ قدیمی قرانی که تا بحال دیده می گوید و چند کتاب دیگر را هم نگاهی می اندازد. باز تا پایین همراهی اش می کنم تا تالارها را سرک بکشیم و نشانی از کتابخانه های تخصصی بگیریم . می گوید" اینجا یک چیز را خوب احساس می کنی..آرامشی که اینجا را متمایزکرده،کنار این همه منابع غنی و نظم..." نمی دانم تا بحال اینطور نگاه نکرده بودم.نزدیک اذان است که دل از کتابها می کند و میان راه عکسهای قدیمی حرم را هم در نمایشگاه کنار تالار قدس دنبال می کنیم.حالا دستش پر است.از یادداشت و عکس های گوشی اش. خسته اما مشتاق زیارت راهمان کج می شود سمت صحن آزادی...
میان نورهای رواق
الهه ارجمندی راد
قرآن را باز می کنم. سوره یس می آید. هنوز به نیمه های آن نرسیدم که صدای اذان از گلدسته هایی دور می پیچد توی دارالحجة.حالا صفهای نماز ردیف شده اند و نیمه پراند.حاج خانم تسبیح را یک دور دیگر می چرخاند تا اذان تمام شود. سوره هم دیگر تمام شد. نسیم هنوز سرگرم تماشای اطراف است. چشم می چرخاند دورتادور رواق و خیره می شود به لوسترها و انعکاس نورش در آینه های رنگی..." مامان لوسترها چندتا لامپ داره؟"بعد بی آنکه منتظر بماند شروع می کند به شمردن لامپ ها و کودکانه می خندد.چه خورشیدی ست لبخند گرمش. در آغوش می گیرمش و با هم زل می زنیم به گرمای نور رواق.انگار نورها از روی چلچراغ ها سر می خورند و تا روی خطوط کتیبه ها و گره های آینه ها می آیند پایین.میان آنهمه روشنایی دلم تا ضریح می رود و منبع نور را زیارت می کند.می رود تا سبزی معنویت کنگره هایش و رنگهای نیاز زائر. .. میان خیال های ذهنم نسیم می دود و می پرسد" مامان بعدا بریم بقیه جاهای حرم ، من همه ی چراغها را هم بشمرم؟ " با لبخند چادرسفیدش را روی سرش مرتب می کنم. تا او هم کنار حاج خانم ف نمازش را ببندد.اذان تمام شده است...
خاطره باغچه حرم
الهه ارجمندی راد
باغچه را که آب می داد ، بوی خاک خیسش می ریخت توی فضا و عطر گلهای محمدی و یاس تمام حیاط را پرمی کرد. گل های سرخ و بنفشه و لاله عباسی به تنهایی کافیست تا آسمان حیاط بهشتی شود ...این را پدر می گفت وقتی با عشق گل ها را می کاشت. دلش را با عطر آن صفا می داد و صلوات می فرستاد. گلها را از مشهد گرفته بود. می گفت سوغات باغ های امام رضاست. انگار از ان روز ، حیاط سبزی دیگری داشت. خیالم رفت تا زیارت سال قبل. دم دم های عید بود. اتاقی گرفتیم و رفتیم تا حرم. انگار روزها قبل ،بهار آنجا شروع شده بود. مسیر گلدانهای سفید و گلهای رنگی اش را دنبال می کردیم و تا اذن دخول می ماندیم. گلها ادامه داشت تا می رسیدیم به بهشت.خوب یاد مانده ، تحویل سال، کنار گلهای باغچه بست شیخ بهایی بودیم. صحن ها آنقدر پربود که ساعت ها قبل از تحویل ، انجا بودیم.عطر گلهای رز عجیب، درفضای حرم پیچیده بود.انگار باغبان آنجا هم با عشق به باغچه امام می رسید. و لای سبزی برگهایش ، ارادت به زائر آقا را جا گذاشته بود.
یا مقلب القلوب که در فضای حرم پیچید آوای نقاره خانه ،ذکر صلوات و عطر سرخی گل ها نیز تا گنبد بالا رفت.