کودکانه جدید-خواب زینب
خواب زینب- ارجمندی
احساس گرمی قشنگی کرد. چشمانش را آرام نیمه باز کرد. ژاکت آبی مادر تا روی بینی اش کشیده شده بود.چشمانش را مالید و سرش را چندبار چرخاند. سرش روی پای مادرش بود. هنوز کتاب دعا دستش بود . اما انگار پخش دعای عرفه تمام بود. دلش هری ریخت پایین. با ترس بلند شد.
-" مامان کی خوابم برد؟ چرا بیدارم نکردی دعا بخونم؟"
قبل از اینکه مادر حرفی بزند ُ گریه های زینب سرازیر شد...
-" حالا دعاهام قبول نمی شه....من می دونم"
مادر لبخندی زد. سرش را نوازشی کرد ..
-" آخه دخترکم دلم نیومد بیدارت کنم. داشتی توی خواب می خندیدی. همین که موقع دعا اینجا بودی امام ازت راضیه. پاشو الان دعاهاتو بگو.. نزدیک اذانه.."
اشک هایش را پاک کرد و نشست رو به گنبد و توی دلش خواب قشنگش را برای امام تعریف کرد. صحن جامع هنوز شلوغ بود...از زایرینی که از دعا برمی گشتند یا برای نماز می آمدند.